جعفر شهرى باف
98
طهران قديم ( فارسى )
لباس و كشكول كه طبق عادت پر از اشرفى و پلو مينمود بدور كوچه بازارها به راه ميافتد كه چشمش بدكانى مىخورد كه چراغش روشن مىباشد و چون جلو رفته از درز در نظر به داخل آن ميافكند رنگرزى را ميبيند كه مشغول كار بوده همراه كوفتن چوب به جامهها « 79 » اين جمله را تكرار مىكند ( بزن بزن همونى كه هستى هستى ) . « 80 » شاه عباس به عادت دراويش ( حق دوست ) ى كشيده اذن دخول گرفته وارد دكان مىشود و پس از سلام عليك و خوش و بش ميگويد ( مگر 9 را به 3 نزدى ؟ ) و رنگرز جواب ميدهد ( زديم نگرفت ) كه غرض شاه از جمله 9 به 3 آن بوده كه مگر در نه ماههى بهار و تابستان و پاييز سال نتوانستى كارى صورت دهى كه اين سه ماه لااقل شبهاى آن را راحت بگذرانى و رنگرز كه مرد مطلعى بوده پاسخ ( زديم نگرفت ) ميدهد . شاه عباس متأثر شده از فلسفهء ( بزنبزن همانى كه هستى هستى ) ى ذكرش سؤال مىكند ؟ و جواب آن را هم اينطور ميدهد كه با اطمينان از بخت بد ، به خود دلدارى مىدهم كه دنبال وضع بهتر از اين نگردم كه قلمزن طالع زحمت و رنج قلم زده است . شاه عباس كشكول را به رنگرز داده كه پلوهاى آن را خالى كرده براى زن و بچه ببرد و ميگويد مولا رسانيده قسمت او بوده است و دكان را ترك مىكند ، اما رنگرز آن را صبح فردا به چند شاهى به همسايهء بغلى ميدهد . شب بعد باز شاه عباس هو حقكنان وارد شده تا چگونگى حال صبّاغ را پس از رسيدن اشرفىها به او معلوم كند و اينكه با آن حال چگونه هنوز شبانگاه كار مىكند ؟ ! حرف پلو و كشكول و طعم و مزه غذا را بميان ميكشد كه فروش آن معلومش
--> ( 79 ) . قاعدهء رنگرزى بود كه چون پارچه يا نخ را در رنگ جوشانده يا در خم رنگ ميانداختند پس از ساعتى آن را بيرون آورده بر روى سنگى نهاده با چوب بر آن ميكوفتند تا رنگ به خورد پارچه رفته ثبات بيشتر داشته باشد . اما كارهاى بازاريشان آن بود كه در خمره كرده بيرون ميآوردند كه اين مثل ( مگر خم رنگرزى مىباشد ) از آن باقى مانده . ( 80 ) . يعنى تغيير در زندگيت حاصل نميشود ، طالعت اينطور معلوم شده است .